شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۳:۰۵

به مناسبت گذشت هفت روز از «شهادت» مظلومانه «امام خامنه‌ای»؛

تو چونان کوهی بودی که بعد از «رفتنت» آواره‌ی خیابان‌ها و میدان‌های شهر شدیم؛ نه از «ترس» بلکه از «دلتنگی»/ اگر «خامنه‌ای» رفته است «خدای او» که ما را تنها نگذاشته است

امام خامنه ای

سینماپرس: شنبه نهم اسفند بود که صدای انفجار از مرکز شهر تهران همه چیز را تغییر داد و آمریکای جنایتکار و رژیم کودک کش صهیونی با شهادت مظلومانه امام عزیزمان، داغی ابدی بر دل ملت مسلمان ایران گذاشت. داغی که حالا هفت روز است که از آن گذشته و هر روز بر ابعاد سوز و اندوه آن در دل عاشقان سیدعلی افزوده می‌شود و حالا د روصف این داغ چه می‌توان گفت جز آنکه تو عزیز یک ملت بودی ای خامنه‌ای شهید...

عباس علمداری/ هفت روز از غروب خورشید درخشان ما گذشت. امام شهید ما، شهادت را برگزیده است. و امان از روزی که سال‌ها همه از آن می‌ترسیدیم. برای بسیاری، تصور فردای نبودن امام شهید محال بود؛ گویی با رسیدن آن روز، تاریخ به پایان می‌رسید. اما انگار بعدِ عدم، هفت روز ادامه خواهد یافت. حسِ غریبی است. به هنگام ماتم، شک می‌کنم که آیا برای سرنوشتِ سرشار از نیک‌بختی و بهروزی رهبر عزیزم باید ناراحت باشم یا اشک شوق بریزم. به نظرم حزن و اندوه ما بیشتر به خاطر خودمان است، نه به خاطر اینکه بی‌ پناه شدیم. اگر خامنه‌ای رفته است، خدای او که ما را تنها نگذاشته است.

همان‌طور که قلم روی کاغذ خیس نمی‌نویسد و جوهرش پخش و محو می‌گردد، گاهی در دلتنگی، واژه‌ها توانِ بیانِ حقیقت را ندارند. دلم برایت تنگ شده است. تو قدسی‌ترین انسانی بودی که از ابتدای زندگی‌ام دیده‌ام؛ آن کوه استواری که تکیه‌گاهِ امن بود و به هنگامِ حوادث و سختی‌ها، با لبخندی آرامش‌بخش و صدایی گرم، قلب‌هایمان را از اندوه می‌زدود و تسلی می‌داد؛ دیگر در میان ما نیستی. گویی آن صدای گرم و امیدبخشِ تو، به کرانه اقیانوس خدا پیوسته است.

تا زمانی که علمدار انقلاب بود، کسی جرأت جسارت به حرمِ ایرانمان را نمی‌کرد. ولی از آن روز، نگاهِ دشمنِ خونخوار، چشمِ هرزه‌اش را از این حرم برنمی‌دارد. آقا جان، بعد از شهادت شما، هر روز و شب در خیابان‌ها هستیم، نه از ترس، که از خشم. آری، حسِ انتقامتان. میراث امامِ بزرگوار نابود نخواهد شد، بالنده می‌گردد و هر روز در ارتفاعاتِ بلندتری پر می‌گشاید.

تو سرو بلند بالایی بودی که در برابرِ هجومِ بی‌امانِ شیاطین، نه تنها سر خم نکردی، بلکه زمانی که دشمن گمان کرد تو را شکسته است، تا معراج قد کشیدی. تو چونان کوهی بودی که بعد از رفتنت، آواره‌ی خیابان‌ها و میدان‌های شهر شدیم؛ نه از ترس، بلکه از دلتنگی. شاید ما اشتباه می‌کردیم؛ شاید ما خدای تو را فراموش کرده بودیم و تو با خونت، هزینه جهل ما را پرداخت کردی.

ای سید شهید، یقین دارم تو در آرامستان نمی‌خوابی، بلکه طبقِ آیه‌ی شریفه «و لا تحسبن الذین قُتلوا...» در این دنیا حضوری و ما را هدایت می‌کنی. تنها بیچارگیِ ما، دلتنگیِ ماست؛ دلتنگِ لبخندهایت، صدایت. با چشمانی که از اشک تار شده و دیگر نمی‌بیند که چه می‌نویسد، می‌گویم: رهبر عزیزم، دیدار به قیامت. سلام ما را به محبوبت برسان و دستِ حمایتت را از سرمان برندار، حتی اگر قلبت را شکستیم یا قدرت را ندانستیم.

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.